X
عسل بانو

 چند تا عکس از روزهای آخر سال و حال و هوای شب عید در اسفند ۹۳

این سبزه رو با مامان سبز کردیم :



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:22 | دوشنبه 5 بهمن 1394 توسط مامان

۳۰ بهمن ۹۳ من ۴ ساله شدم و کلی بزرگ شدم و خانوم بغل

عسل خانوم تولد ۴ سالگی مبارک محبت ​

از اونجایی که خیلی خیلی کارتون باب اسفنجی دوست دارم تولد باب اسفنجی گرفتیم و خلاصه کلی خوش گذشت و تولد مبارک خوندیم و شمع فوت کردیم و کادوهای خوشگل گرفتم که دست همه درد نکنه     

چند تا عکس از تولدم :

   ​

 

 

​بازی با کادو هام زبان

​چند تا عکس هم از تزیینات تولدم :

​کیک تولد :

ریسه تولد با عکسهای تولدهای ۱ و ۲و ۳ سالگیم

​شام ( لازانیا و کتلت و همبرگر مخصوص باب اسفنجی) و دسر :

فردای تولدم حسابی با کادوهام مشغول بودم

لباس و کتاب بیانویی کادو سوربرایزی خاله کوچیک مامانم که دستشون درد نکنه

مرسی از همه مهمونا مامان بزرگام و بابابزرگام و خاله جونم و دایی جونم و عموم اینا و عمه ام اینا و مامان بزرگ مامان وخاله های مامانم و مامان بابا برا کادوهام:

اسکوتر و بلز و چراغ خواب شلمان و کیف باب اسفنجی با کلی وسایل توش و خرسی صورتی و خونه بازی و بلندگو و لباس ها و دامن و کتاب بیانویی و بلیز و بول

دست همگی درد نکنه محبت
 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:59 | سه شنبه 19 آبان 1394 توسط مامان

 

چند روزی هم تو هوای سرد بهمن رفتیم انزلی . منم همش دوست داشتم برم تو دریا و کلی مامان و بابا زحمت کشیدن تا من رو متقاعد کنن که الان نمیشه رفت تو دریا چون هم سرده و هم خطرناک. خلاصه به همون شن بازی راضی شدم و هر موجی که میومد همش دوست داشتم دست بزنم به آب. خلاصه که کلی شیطونی کردم دیگه از نوع عسلی

چند عکس از سفر شمال :

 

 

​موقع برگشتن هم همش میگفتم من باید یک حلزون با خودم بیارم خونه. مامان هم میگقت نمیشه و اونا تو این هوا زندگی میکنن. خلاصه کلی چونه زدیم با مامان و من بعدش انقدر مشغول بازی شدم که یادم رفت بردارم. تو راه یادم افتاد و کلی ناراحت شدم. وقتی تو منجیل برا ناهار نگه داشتیم دیدیم یک حلزون چسبیده به صندوق عقب ماشین و با ما داره میاد. منم که حسابی خوشحال شدم. و با خوشحالی گفتم : آخ جون منم بالاخره صاحب یک حیوون خونگی شدم خندونک  و اسمش رو هم گذاشتم عروس گل زرد  بغل  ​​ و کلی تو خونه مواظبش هستم و بهش آب میریزم و کاهو میدیم بخوره



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:54 | سه شنبه 19 آبان 1394 توسط مامان

زمستان ۹۳ امام رضا ما رو طلبید و رفتیم مشهد محبت بسیار سفر خوب و خاطره انگیزی بود و من خیلی دوست داشتم و بهمون خوش گذشت آرام مرسی از بابایی که من و مامان رو  به این سفر خیلی خوب مهمون کرد بوس خیلی دوست داشتیم بابا هم بیاد و خود بابا هم خیلی دوست داشت ولی خب کارش زیاد بود و نشد همراهمون بیاد ان شالا دفعه بعد امام رضا همگیمون رو دعوت کنه محبتمحبتمحبت

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:13 | سه شنبه 12 آبان 1394 توسط مامان

یک روز هم تو زمستون ۹۳ رفتیم تئاتر .

هانیه این تئاتر رو بیدا کرده بود و به مامان گفت میخوای رزرو کنم و عسل رو ببریم؟ و این شد که رفتیم و خیلی خیلی دوست داشتم و تا الان هم این نمایش رو دوست دارم و تو خونه با مامان و گاهی بابام و عروسکام اجرا میکنم

و مرسی از هانیه که ما رو مهمون کرد و روز خوب و به یاد موندنی برامون شد

آخر نمایش هم رفتیم رو سن و با بازیگراش کلی عکس انداختیم. البته من تنها نرفتم و با هانیه رفتم و مامان هم کلی عکس انداخت

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:31 | سه شنبه 12 آبان 1394 توسط مامان

بام تهران و کوهنوردی

 

نقاشی نقاشی

 

آقای مجری و کلاه قرمزی اینا زبان

 

یه روز هم بابا ماموریت بود و شب که برگشت سوغاتی برام ست هلوکیتی خریده بود که کلی ذوق کردم محبت

 

زمستونه 93برف خیلی کم اومد و دلم خب برف بازی میخواست ما هم رفتیم خارج شهر تا برف بلکه باشه و برف بازی کنیم زیبا

 

من و آقای مجری و کلاه قرمزی اینا دوباره چشمکزبانخندونک



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:53 | دوشنبه 23 شهريور 1394 توسط مامان

سلام بعد یک تاخیر نسبتا طولانی اومدیم محبت

مامانم سعی میکنه خاطرات این مدت رو که ننوشته خلاصه و مفید و به روایت تصویر بزاره و بنویسه جشن

 

 

من در بارک مورد علاقه ام بارک سایه ( ساعی ) چشمک

 

نزدیک کریسمس و منظره های خوشگل درخت کاج و برف و چیزهای دکوری رنگ و وارنگی

 

یک روز صبح بیدار شدم از خواب و به مامان گفتم : من دوست دارم موهام چتری باشه الا و بلا زبان خب مامان هم کم نزاشت و گریمم کرد و مثلا چتری دارم چشمک

 

یک روز سرد تو بارک ملت

 

​اینجا هم یک تولد کوچولو موچولو سوربرایزی واسه بابا گرفتیم نزدیک اومدن بابا قایم شدم و چراغ خاموش کردیم وقتی اومد با فشفشه و روشن کرن چراغها رفتیم استقبال

 

اینجا هم شب یلدا و تولد بابا و دایی تو خونه مامانی اینا

تو عکس بعدی هم من و چکمه های باشنه بلند هانیه  . لباسامم کادو هانیه ( خاله ) به منه  

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:30 | دوشنبه 23 شهريور 1394 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

مطلب مورد نظر رمز دارد لطفا درخواست رمز نفرماييد. ممنون




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:15 | دوشنبه 24 آذر 1393 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

مطلب مورد نظر رمز دارد لطفا درخواست رمز نفرماييد. ممنون




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:06 | دوشنبه 24 آذر 1393 توسط مامان

روز ولادت حضرت معصومه (س)

و

روز دختر مبارک

خداوند لبخند زد  دختر آفريده شدمحبت

لبخند خدا عسل شيرين روزت مبارکبوس

و روز همه دخترهاي گل مبارکجشن

 

ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﺵ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯿﺸﻪ ﺟﻮﺍﻫﺮ

 ﺧﯿﻠﯽ ﻫﻢ ﻓﺮﻗﯽ ﺑﺎﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻥ

ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ به ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍ ...

 روز تولد حضرت معصومه و روز دختر و خواهر به همه خواهر های گل و خوشگل مبارکبوسمحبتجشن

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 7:15 | پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ