عسلعسل، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

عسل بانو

عسل و سال 2012

جديدا متوجه شدم غير از سال نو خودمون که نوروز عزيز باستاني هست  باز هم سال نو داريم  سال نو ميلادي  سال 2012 مبارک    سال نو ميلادي تو زمستونه و هوا حسابي سرد ميشه   و معمولا برف هم مياد  درخت کريسمس درست ميکنند  و بابا نويل کادو مياره   اينم منم و سال جديد 2012     گفتم هوا سرد ميشه  البته فعلا خبري از برف نيست ولي يه ماه پيش که برف اومد تازه کوه هم که ميريم پر برفه  راستی مامان میگه : عسلی یاد بچگیای خودم افتادم نظرت چیه یه عکس هم از خودم وقتی نی نی بودم بزارم کنار عکسای تو ؟  منم گفتم : مامان این ...
13 دی 1390

عسلی در سرزمین بادکنک ها

این مامان هم حوصله داره ها !  صبح پاشدیم از خواب صبحونه خوردیم بعد ميخوايم حاضر شيم بریم بیرون ، مامان میگه عسلی حالا که این همه بادکنک تو خونه داریم بیا باهاش چند تا عکس بگیریم   منم میگم : مامان حالا میشه عکس نگیریم بریم بیرون   مامان:  بیرون هم میریم دیر نمیشه! حیفه بزار چند تا عکس بادکنکی ازت بندازم   ای بابا گفتمان هم جواب نداد آخه من زیاد از این بادکنک خوشم نیومد یعنی دوست دارما  اما زیاد خوشم نمیاد. آخه عجیبه ! میندازی بالا کلی طول میکشه بیاد پایین  یه جوریم هست من دست میزنم بهش نرمه بعد ناخونامو روش میکشم جیرجیر میکنه !  کلا از همون روز اول که بابا بادشون کرد و ...
8 دی 1390

عسلی 10 ماهه و هنرنمايي هاش

من دیگه حسابی بزرگ شدم  از در و دیوار و میز و همه چی میگیرم و بلند میشم و با دستهام میز رو نگه میدارم و با کمک اون راه هم میرم  مامان هم نمیدونم چرا روی میزها هرچی بوده برداشته  تازه همش هم دنبال منه تاره مامان هم دنبال من نباشه من دنبال مامانم     بعضی اسباب بازیامو دوست دارم و باهاشون بازی میکنم  بعضیارم دوست ندارم و بازی نمیکنم باهاشون   ولی کلا علاقه خودم به کنترل تلویزیون و موبایل رو حفظ کردم  یه چیز دیگه مورد علاقم گوشی تلفنه تا ببینم برمیدارم میچسبونم به گوشم و با لهجه خاص خودم میگم الو  تازه گوشی هم نباشه مشتمو میچسبونمم به گوشم و میگم الو   یه وقتایی مامان...
6 دی 1390

شب يلدا با عسلي

  امسال اولين يلدا من بود و خيلي به من خوش گذشت   تازه ده ماهه هم شدم  مامان که از صبح زود بيدار شده بود و بيسکوييت هندونه اي و دسر برا شب يلدا درست کرد  من هم که تا دلم خواست شيطوني کردم و  به همه جا سرک ميکشيدم  و مامان ميگفت: عسلي انقدر شيطوني نکن بزار کارامو بکنم!! ولي آخه مگه ميشه من آروم باشم؟!!! و مامان هم که جلو آشپزخونه سنگر درست کرده تا من نرم تو آشپزخونه  ولي من جاهاي ديگه اي رو کشف ميکنم و مامان هم دنبالم بود و خلاصه به قول خودش عجب بيسکوييتي درست کرد همراه با مراسم دو ماراتون از آشپزخونه به سمت اتاقها  خوب چي کار کنم من کوچولوام و تنهايي هم حوصلم سر ...
3 دی 1390

تولد بابا

  هورررررا بازم تولد    امروز تولد بابا هست بابا جون تولدت مبارک  ايشالا هميشه زنده و سلامت و شاد باشي  به افتخار تولد بابا ديشب هم مادربزرگ و پدربزرگ و عمو و خانوم عمو اومدند خونه ما براي تولد بابا   و يه جشن کوچولو گرفتيم  و يه کيک سيب قرمز خوشگل برا بابا گرفتيم  و مامان هم به تعداد سن بابا بادکنک خريد و البته بابا زحمت باد کردنشونو کشيد و من هم براي اولين بار بادکنک ديدم ولي نميدونم چرا اصلا از بادکنک ها خوشم نيومد و دست نزدم بهشون ولي تا جايي که دلتون بخواد دس دسي کردم  واسه بابا   اينم مدرکش: خلاصه حسابي بهم خو...
3 دی 1390

تولد مامان

سلام سلام صدتا سلام  امروز روز تولد مامان هست و من و بابا اين روز رو به مامان تبريک ميگيم     و مامان هم خيلي خوشحاله مخصوصا اين که امسال تو تولدش من هم هستم فردا هم ميخوايم يه جشن خيلي کوچولو بگيريم و بعدا ميام عکسهاشو ميزارم       اينجا دارم دس دسي ميکنم و با مامان همکاري ميکنم تا کادوها رو که مهمونها زحمت کشيدند و آوردن باز کنيم و بعد منتظرم تا کيک و ببريم و بخوريم امروز که انقدر دس دسي کردم و بازي کردم که وقتي ميخواستيم ناهار بخوريم من تو صندلي غذام خوابم برد و مامان هم طبق معمول از من عکس انداخت    ...
26 آذر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل بانو می باشد