عسل و عاشورا
ديروز سه شنبه پانزده آذر روز عاشورا بود. ظهر من و بابا ومامان به همراه مامان بزرگ و خاله در اومديم تا کمي بيرون باشيم و در مراسم امام حسين (ع) شرکت کنيم بعد يه جا ديديم چند تا خيمه درست کردند و چند تا شتر هم هست و ميخواهند مراسم اجرا کنند به صورت نمايشي و ما هم ايستاديم و تماشا کرديم مامان هم اول ميترسيد من از سروصدا اذيت بشم ولي من تا آخر خيلي خوب و راحت داشتم به اطرافم با دقت نگاه ميکردم و اصلا هم از سروصدا ناراحت نشدم اينجا با خاله وايستاديم و خيمه ها رو تماشا ميکنيم مامان هم به من گفت : در روز عاشورا امام حسين (ع) و يارانش در برابر ظلم و بي عدالتي ايستادند و به شهادت رسيدند و به م...
نویسنده :
مامان
8:29
عسل خانومي
ديروز پنج آذر مامان يه کيک کوچولو برا تولد نه ماهگيم درست کرد اينم کيکم : اينحا هم قبل مراسم خوردن کيک عکس انداختم و مامان و بابا سرگرمم کردن تا بشينم و عکس بندازم يه کار جديد هم ياد گرفتم وقتي چهاردست و پا ميرم زانوهامو بلند ميکنم و ميخوام پاشم از مامان هم ميگيرم و خودمو تا جايي که بتونم بلند ميکنم چند روزي ميشه که همش ميگم آت يا اد يا آته مامان هم کلي ذوق ميکنه و ميگه شايد داره اسم منو ميگه وسايل مورد علاقه ام که تحت هر شرايطي بايد به دستشون بيارم : کنترل تلويزيون که جزء محبوبترين هاس ، موبايل، گوشي تلفن، گردنبند مامان، کل...
نویسنده :
مامان
8:00
آش دندوني
روز پنج شنبه سوم آذر ، مامان و مامان بزرگ و خاله در تدارک آش دندوني بودند کلي گندم و نخود گذاشتند خيس بخوره عصر هم مامان نخود و گندم رو گذاشت تا خوب بپزن بعد هم مامان بزرگ و خاله اومدند و شروع به پختن آش کردند من هم کلي خوشحال بودم و شيطوني ميکردم و چهاردست و پا خودم رو ميرسوندم جلو آشپزخونه من نميدونم چرا هروقت ميام سمت آشپزخونه مامان ميگه جيزززززززززززززززززه و زود منو ميبره تو اتاق !!! من هم حسابي شلوغ کاري کردم تا خسته شدم و يه نيم ساعتي چرت زدم وقتي پاشدم ديدم با زحمات سرآشپز مامان بزرگ و خاله جون و بابا و مامان دندوني آماده شده و دارند تو ظرفها ميريزند و تزيين ميکنند &nbs...
نویسنده :
مامان
9:00
عسل و بابا
ديشب بابا رفت حموم منم بدوبدو چهاردست و پا رفتم دنبالش و پشت در حموم منتظر نشستم مامان هم 10 بار اومد منو برداشت برد اتاق و ميگفت: عسلي انقدر شيطوني نکن بابا الان مياد! نبايد شما پاهاتو بزاري رو سراميک سرما ميخوري منم ميرفتم دوباره ميشستم جلو در حموم عسل: مامان اگه بازم منو ببري اتاق من دوباره ميام همينجا ميشينم بعد که بابا دراومد کلي ذوق کردم و خوشحال شدم بعد نشستم و کلي با بابا باي باي کردم بابا هم کلي ذوق کرده بود ...
نویسنده :
مامان
11:13
نه ماهگی عسل
من امروز نه ماهه شدم هورررررررا با یه عالمه کارای جدیدی که یاد گرفتم راستی یه خبر مهم این که دندون درآوردم یه چند روزی بود که کمی بیتاب بودم و مامان هم همش لثه هامو چک میکرد ببینه من دندونام دراومده یا نه روز پنج شنبه ٢٦ آبان شب کمي بيتابي کردم و ظهر مامان به لثه هام هم دست زد ديد من لثه ام سفته ولي هنوز شک داشت که دندونه يا نه تا اينکه روز جمعه 27 آبان موقع خوردن ناهار در خونه مادرجون اينا متوجه اولين مرواريد کوچولوي من شديم و من هم کلي ذوق کرم که دندون دار شدم ولي نميدونم چرا بعد اينکه دندون من رو همه ديدند باز هم به من سوپ دادند و از غذاهاي ديگه خبري نشد!!...
نویسنده :
مامان
8:59
عيد غدير خم
با علي از يا علي يک نقطه کم دارد ولي ،،،،،، يا علي گفتن کجا و با علي بودن کجا !!!!! بازم عيده و عيده عيد غدير خم اين اولين عيد غديري است که منم هستم و پيش مامان و بابام و فاميلامم البته پارسال هم يه جورايي بودما منم اين عيد رو به همه و مخصوصا ني ني هاي خوشملي تبريک ميگم ...
نویسنده :
مامان
13:06




