عسلعسل، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

عسل بانو

خواب عسل

دیروز یعنی یکشنبه ٩ مرداد از صبح که پاشدم دوست داشتم فقط غلت بزنم و بعد جیغ و داد راه بندازم تا مامان بیاد منو برگردونه   خلاصه تا ظهر کلی تلاش کردم و ظهر مامان منو رو تخت خودشون گذاشت تا من بخوابم و من فوری غلت زدم  ولی چون خسته بودم همون جوری خوابم برد    و مامان هم عکسمو تو خواب انداخت ...
10 مرداد 1390

اولین نی نی که دیدم

پنج‌شنبه‌عصر ٦‌مرداد‌با مامان و بابا رفتیم مهمونی  وقتی رسیدیم نی‌نی اونا که یه آقاپسر هم بود خواب بود  اولش که رسیدیم من کمی به مامان چسبیدم ولی کم کم یخم باز شد و منتظر شدیم تا نی نی رو ببینیم  وقتی نی نی بیدار شد مامانش آوردش اتاق و من با تعجب زل زده بودم به نی نی و نی نی هم با تعجب زل زده بود به من یه کم بعد من شروع کردم به غش غش خندیدن  و حسابی از دیدن یه آدم کوچولو مثل خودم ذوق کرده بودم و فقط میخندیدم  و نی نی هم با تعجب منو نگاه میکرد و  صدای آآآآآآآآآآآ و اوووووووووووووووو در میاورد و من بیشتر میخندیدم  مامان و بابا ها هم کلی ذوق کرده بودن و میخندیدن  تازه...
10 مرداد 1390

شیرین کاریهای عسل

سه شنبه عصر ٤ مرداد با مامان و بابا رفتیم خرید    تا یه اسباب بازی بخریم برا یه نی نی که روز ٥ شنبه  میخواستیم بریم مهمونی خونشون که البته از من چند ماهی بزرگتره   وقتی وارد مغازه شدیم من با دیدن اون همه چیزای رنگی و اسباب بازی سر ذوق اومدم و شروع به آواز خوندن با روش خودم کردم   یعنی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ    و با ذوق و شوق همه جارو نگاه میکردم   تا این که رفتیم سمت اسباب بازیا   من هم تو بغل بابا بودم  مامان هم داشت اسباب بازیارو بررسی میکرد و صدای یکیشونو درآورد که من دیگه از آواز خوندن دست برداشتم و شروع کردم با صدای بلند خندیدن   مامان...
10 مرداد 1390

من پنج ماهه شدم

روز پنج شنبه من پنج ماهه شدم  عصر هم با مامان و بابا و مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله و دایی رفتیم درکه  هوا خوب بود و کلی خوش گذشت  من هم یاد گرفتم با صدای بلند آ میگم  البته پشت سر هم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ  و ذوق که میکنم کلی جیغ میکشم  و گاهی هم با صدای بلند میخندم و این جوری جواب شوخیا و حرف هارو میدم ...
1 مرداد 1390

هنرنمايي هاي عسل خانومي

چند روز ديگه 5 ماهم تموم ميشه و ميرم تو 6 ماه   ديگه کلي بزرگ شدم و کارهايه زيادي ياد گرفتم   غلت که يه ماهيه ياد گرفتم و هر وقت دلم بخواد ميزنم   دستامو ميارم جلو صورتم و انگشتامو با دقت باز و بسته ميکنم و نگاشون ميکنم    آقون آقون و خخخخخخخخخ گفتن هم که يه طرف   حالا ديگه وقتي حالم خوبه و شيرمو خوردم و وقت بازيه کلي از خودم صداهايه بامزه درميارم و مامان هم همش ميگه آخه قربونت برم چي ميخواي  بگي     و ديگه تو صحبت هاي خانوادگي شرکت ميکنم   تازه دارم سعي ميکنم با دستام يه چيزايي رو بگيرم   اسباب بازيامو که به صندلي غذامه اولا با پا ميزدم ...
28 تير 1390

گردش خارج شهر

روز جمعه ١٧ تیر با مامان و بابا و مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله و دایی جونم رفتیم گردش خارج شهر واین اولین گردش خارج شهر من بود    اونجا تو یه باغ نشستیم و بابا و بابابزرگ کباب درست کردن  و من هم خیلی خوشحال بودم  و همش آقون آقون میکردم  و میخندیدم   و مامان و بقیه هم هی با من بازی میکردن ...
27 تير 1390

عسل و بابا و آسمون یه شب گرم تابستون

امسال اولین تابستونیه که من میبینم و هوا هم خیلی خیلی گرمه  و ما معمولا عصرها نزدیک غروب میریم پارک تا هوا کمی خنکتر شده باشه    این عکس هم هفتم تیر ماهه و من تو بغل بابام که منو حسابی بلند کرده و ستاره ها هم بالای سرم هستن ...
12 تير 1390

واکسن چهارماهگي

پنج شنبه 2 تيرماه صبح زود مامان و بابا منو حاضرکردن که بريم بيرون  من هم که ددري  و کلي ذوق زده شده بودم  خلاصه يهو ديدم از مرکز بهداشت سردرآورديم   و اونجا قد و وزن منو گرفتن و چندتا سوال از مامان پرسيدن  بعد بيرون يه چند دقيقه اي منتظر شديم تا نوبتمان شد و صدامون کردن  مامان هم خيلي نگران بود و ميترسيد مثل واکسن دو ماهگي خيلي بيتابي کنم    خانومه يه قطره تو دهنم انداخت و بعد به بابا گفت پاهامو نگه داره تا اينجا من خوشحال و خندون بودم  بعد که آمپول رو اون خانوم به پام زد جيغ و داد و گريه مفصلي راه انداختم  و مامان و بابا هم خودشون حالشون از من بدتر بود  ولي يه چنددقيقه بع...
11 تير 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل بانو می باشد