عسلعسل، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

عسل بانو

نشستن عسل

چند وقتيه دارم تلاش ميکنم بشينم  هر وقت شير ميخوردم خودم رو بلند ميکردم  يا در حالت خوابيده زياد دوست نداشتم باشم  يه مدتيم بود که تو حالت نشسته خودم رو جلو ميدادم و دوست نداشتم به جايي تکيه بدم  تا اينکه ديروز که با مامان و خاله و دخترخاله مامان رفتيم گردش همش تو کالسکه خودمو جلو مياوردمو و اصلا تکيه نميدادم  بعد مامان من رو نشوند و من چند ثانيه اي راحت نشستم و کلي همگي ذوق کرديم شب هم خودم دوست داشتم بشينم   مامان و بابا هم منو نشوندن و من کلي هنرنمايي کردم  و چند ثانيه اي نشستم و دوباره کلي ذوق کرديم خوب من که گفته بودم دارم بزرگ ميشم ميخوام بخورم، بشينم، روروک سوار...
13 شهريور 1390

تو خودت شکلاتي ، آبنباتي ....عسلي

معمولاهر وقت بقيه مشغول خوردن باشند من هم دوست دارم بخورم  يکي نيست بگه بابا جان من هم بزرگ شدم دوست دارم از خوراکي هاي شما بخورم يا به من هم بدين يا خودم از خودم پذيرايي ميکنم ...
13 شهريور 1390

کيک تولد شش ماهگي

شب عيد فطر بابا بزرگ مهربونم يه کيک برام خريد و روش هم نوشته بود عسل شش ماهه موقع عکس انداختن هم من همش دستمو ميکردم تو کيک و مامان کلي زحمت کشيد تا تونست از من يه عکس بندازه  خاله و دايي جونم هم همش مواظب بودند تا من کلا خودمو با صورت داخل کيک نندازم خلاصه اين اولين عيد فطر من در اين دنيا بود  البته پارسال هم يه جورايي بودما هههههههه  همه عيد رو به هم تبريک گفتن و آرزوي قبولي نماز و روزه ها عيدي هم از مامان بزرگ و بابا بزرگ گرفتم   ...
13 شهريور 1390

عسل و حمام

من عاشق حموم و آب بازيم و کلي تو حموم ذوق ميکنم  و هر وقت آب سمتم مياد با دستام تلاش ميکنم بگيرمش  هههههههههههههه    روز جمعه هم رفتيم حموم و کلي آب بازي کردم  و حسابي بهم خوش گذشت  آخه امروز برا اولين بار مامان توري وان من رو برداشت و من تو وان نشستم و کلي آب بازي کرديم   وبعد حموم شير خوردم و چون خسته بودم خوابم برد اينم چند تا از عکسام که از حموم دراومدم و کلي خسته و خواب آلو بودم     ...
7 شهريور 1390

واکسن شش ماهگي

روز پنج شنبه سوم شهريور صبح با مامان و بابا رفتيم بهداشت تا واکسن بزنم  منتظر شديم تا نوبتمون بشه  اتفاقا چند تا ني ني  هم سن من اونجا با مامان و باباهاشون منتظر بودن  و قبل واکسن کلي سرمون مشغول شد و من باز از ديدن چند تا ني ني کلي ذوق کردم و همش ميخواستم برم سمتشون  و ميخنديدم  نوبتمون که شد رفتيم تو و قد و وزن منو گرفتن  و همه چي خوب بود  بعد رفتيم تا واکسن بزنم و من هم خوشحال و خندون  خلاصه بابا پاهامو گفت و مامان هم اين شکلي شده بود  من هم که هي ميخواستم غلت بزنم که اول يه قطره دادن و من با اشتها خوردم  و يهو واکسن رو خانوم بهيار که به من زد بعد چند ثانيه سکوت اين...
7 شهريور 1390

عسل خانوم و سفره افطار

  امسال اولین ماه رمضانی هست که من میبینم  پارسال ماه رمضون مثل یه مروارید کوچولو تو دل مامان بودم  ماه رمضون و روزه رو خیلی دوست دارم  موقع افطار همیشه سر سفره میشینم و چند روزی هست که مامان بهم چایی شیرین میده و من کلی ذوق میکنم  بابا جونم هم همه روزه هاشو گرفته و مامان هم امسال چون به من شیر میده روزه نگرفت  چند بار هم مهمونی افطار رفتیم خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ هام که کلی کیف داشت و همه سر سفره افطاری دور هم بودیم  خدا جونم ایشالا همیشه خودم و مامان و بابام و همه عزیزان سالم و سلامت باشیم   ...
6 شهريور 1390

شش ماهه شدم

٣٠ مرداد شش ماهه شدم  ديگه کلي بزرگ شدم خانوم شدم  يه عالمه کاراي خوشگل ياد گرفتم   حالا قراره هفته ديگه مامان و بابا برام کيک بخرن و يه جشن کوچولو بگيريم   اين هفته يکم سرم شلوغه  بايد برم واکسن بزنم   غذاي کمکي هم ايشالا ديگه شروع ميشه و من قراره از خوراکيهاي خوشمزه بخورم راستي ديشب يه قاشق فرني خوردم و کلي ذوق کردم و دلم ميخواست بازم بخورم ...
1 شهريور 1390

فعاليت هاي روزانه من

ديگه کم کم دارم 6 ماهه ميشم و کلي کار ياد گرفتم  الان چند وقتيه وقتي دارم شير ميخورم همش ميخوام خودمو بلند کنم  و موقع شير خوردن کلي شيطنت ميکنم  رو زمين هم که باشم يا غلت ميزنم يا خودمو سينه خيز جلو ميبرم و هر چي دم دستم باشه ميخورمش  و با اسباب بازيام مشغول ميشم  يه وقتايي هم انقدر بازي و شلوغي ميکنم که همونجا خوابم ميبره  و يه وقتايي هم دوست دارم بشينم که مامان منو ميزاره رو صندليم و با اسباب بازيام مشغول ميشم  ولي کلا دوست دارم مامان يا بابا دوروبرم باشن و باهام بازي کنن و يا منو بغل کنن وراه ببرن والا حسابي جيغ و داد راه ميندازم  و فوري ميان سراغ من  خوب ما اييينييييييييييييم دي...
29 مرداد 1390

کیک تولد پنج ماهگی

اینم کیک تولد ٥ ماهگی من هست  که با یه هفته تاخیر مامان شنبه شب درست کرد  راستی اون روز که رفتیم اسباب بازی فروشی مامان و بابا برام یه زمین بازی خریدن  که من خیلی دوسش دارم و حسابی توش مشغول میشم  ولی از اونجایی که من یه کم زیادی وروجکم  همش روش غلت میزنم و خودمو سینه خیز تا نصفه از دشک میارم بیرون  بعد انقدر جیغ و داد راه میندازم تا مامان بیاد و منو دوباره برگردونه ...
12 مرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل بانو می باشد