عسلعسل، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره

عسل بانو

عسل خانوم راننده ميشود !!!!!

چهارشنبه عصر 1 تيرماه با مامان و بابا رفتيم بيرون خريد  چند تا عکس انداختيم  بعد بابا منو پشت فرمون ماشين گذاشت و من هم ژستي گرفتم بيا و ببين  انگار چند ساله رانندم  خلاصه که اين مامان و بابا هرجا به فکرشون برسه از من عکس ميندازن   ...
11 تير 1390

تولد چهارماهگی

٣٠ خرداد من ٤ ماهه شدم و الان دیگه واسه خودم کلی خانوم شدم  آقون آقون که میگم  یه وقتایی یه دور ١٨٠ درجه تو جام میزنم  سعی میکنم روی شکمم غلط بزنم  به خنده های مامان و بابا جواب میدم و اونا کلی ذوق میکنن  میتونم با موزیکال تختم و عروسک های صدادارم مشغول باشم  و جدیدا حرف خ رو تکرار میکنم  و دستامم ملچ و مولوچ میخورم  خلاصه که کلی خانوم شدم مامان هم اون روز یه کیک برام درست کرد و رفتیم خونه مامان بزرگ اینا       ...
11 تير 1390

عسل و عروسک عسل

تو اين عکس من تقريبا دو ماهه و نيمه هستم  اين عروسک ني ني هم که کنار منه کلي ماجراداره واسه خودش  وقتي من هنوز تو دل مامان بودم اين رو بابابزرگ خريده بود  و مامان و بابا کلي باهاش تمرين ني ني داري ميکردن  و مامان همش ميگفت واي چقدر کوچولوه   ني ني که به دنيا بياد حتما از اين بزرگتره  و خلاصه من که به دنيا اومدم و اون اولا که خيلي کوچولو بودم من رو با عروسک مقايسه کردن  و بعد کلي همه ميخنديدن آخه من انفدر کوچولو و ناز بودم که اصلا از نظر اندازه با عروسک ني ني قابل مقايسه نبودم   وقتي دو ماه و نيمم شد تقريبا يه اندازه بوديم  و اين هم من و عروسک ني ني ...
6 تير 1390

اولين کوهنوردي عسل

٢٦ ارديبهشت با مامان و مامان بزرگ و خاله و دخترخاله مامان رفتيم کوهنوردي    خيلي خوش گذشت و البته بنده در کالسکه خودم لم داده بودم و از مناظر استفاده ميکردم  حالا بزرگتر که بشم بالاتر هم ميريم چون ديگه بيشتر از اين نميشه با کالسکه رفت   ولي خوب واسه الان هم که انقدر کوچولوام همين هم خيلي خوبه واسه خودم قهرماني شدم هاااا   ...
6 تير 1390

مهمونی

این عکس هم روز ١٤ خرداد مامان ازم گرفت  مهمون داشتیم و من هم تیپ زده بودم      البته کلاهو واسه عکس سر کردم  دیگه مامان تند و تند لباسامو میپوشونه تا تنگ نشده آخه من ماشالا تند تند بزرگ میشم     ...
6 تير 1390

عسل زبر و زرنگ

٢٤ خرداد بود که مامان من رو رو تخت خودشون گذاشته بود و من داشتم  بازی می کردم    و آقو آقو  میگفتم و مامان یه چند دقیقه از اتاق بیرون رفت و من در یک حرکت جالب و جدید به روی شکمم چرخیدم و یه دستم زیرم بود و با آرامش با ملچ و مولوچ داشتم اون یکی دستم رو میخوردم   که مامان سررسید و از ذوقش من رو بغل کرد  و کلی ذوق کرد و میخندید  بعد هم فوری این هنرنمایی جدید منو به بابا و بعد مامان بزرگ و خاله گزارش داد  اون ها خیلی خوشحال شدن   و شب هم یه بار دیگه چرخیدم   حالا مامان هر روز منتظر میشینه تا من بچرخم  و من هم افتخار نمیدم  البته تا روی پهلو چرخ میزنم &n...
4 تير 1390

یک روز تعطیل

١٣ خرداد روز جمعه عصر تصمیم گرفتیم بریم خرید  اول رفتیم یه چندتا عکس تو حیاط با گلها انداختیم و بعد بابا کالسکه رو تو ماشین گداشت و رفتیم فروشگاه خرید کنیم و من هم خیلی خوشحال بودم چون کلا بیرون رفتنو دوست دارم    وقتی رسیدیم اونجا منو تو کالسکه گذاشتن و رفتیم داخل انقدر شلوغ بود که نگو  مامان و بابا خودشون از شلوغی کلافه شده بودن و دیگه من هم از اون ها بدتر و دیگه زدم زیر گریه  مامان هم منو بغل کرد و کالسکه خالی در دست و بابا هم سبد خرید و میاورد و شلوغی هم بیداد میکرد  مامان هم زود منو آورد بیرون و بابا هم رفت تا خریدایی رو که نصفه نیمه کرده بودیم رو حساب کنه و زود برگردیم  منم به مامان گفتم آخه ...
31 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل بانو می باشد