عسلعسل، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

عسل بانو

اندر احوالات ما در اسباب کشی

خوب حالا باید یه دو ماهی بیشتر بریم عقب   ٢٥ اردیبهشت بود که مامان من رو صبح زود برد خونه مامانی اینا و بعد خودش برگشت خونه  چرا؟  خوب معلومه دیگه روز اسباب کشی مون بود که مامان و بابا خیلی خیلی خیلی خسته شدن  از دو سه هفته قبل که مامان با کمک مامانی که دستشون هم درد نکنه و کلی زحمت شد براش ،شروع به جمع کردن خونه کردن و من هم خیلی ذوق زده بودم و البته گاهی کلافه ذوق زدگیم بیشتر بود چون اولا هر روز مامانی میومد خونه ما و من خیلی خوشحال بودم  دوم هم این که همه چی از کمد ها دراومده بود و همه جا شلوغ و پلوغ که من کلی ذوق میکردم  خاله هم روزهايي که وقت داشت و کاري نداشت ميومد و با من بازي ...
11 مرداد 1391

ما اومدیم

ما اومدیم بعد یه غیبت کوچولو  تو این مدت که من و مامان کمتر فرصت میکردیم به اینترنت بیایم من خیلی کارهای جدید یاد گرفتم و همچنین کلی هنرنمایی جدید  که مامان قراراه تند و تند اونا رو برام اینجا البته از زبون خودم  بنویسه  وسعی میکنیم چیزی از قلم نیفته و همچنین مرسی از دوست های وبلاگی مون ،  مامان های مهربون و نی نی ها و کوچولوهای نازشون که این مدت به ما سرزدن و نظر گذاشتن  ما هم سعی میکنیم این چند روزه بهشون سربزنیم که کلی دلمون تنگ شده ...
8 مرداد 1391

مسابقه (( بابايي دوست دارم))

بابا جونم ميدونم خيلي دوستم داري بابا جونم ميدوني خيلي دوست دارم الان دوستت دارم رو با نگام  بهت ميگم و با حرکات بانمکم   و آرزو ميکنم 120 سال زنده باشي تا تو هرسالش که بزرگتر ميشم  بگم:   بابا جون دوست دارم     ...
16 خرداد 1391

روز پدر مبارک

بابا جونم بدو بدو دارم ميام تا يه چيزي بهت بگم راستي از رو درخت هم گيلاس چيدم و گوشواره کردم به گوشام   اين گل رو ميخوام بابايي بدم بهت و با خوشحالي بگم : بابا جون روزت مبارک و اين روز رو به بابا بزرگ هاي مهربونم هم تبريک ميگم   و روز پدر به همه بابا هاي مهربون دنيا مبارک  انشالا هميشه بابا ها خوشحال باشن و خندون   ...
16 خرداد 1391

تولد

  امروز ١٢ اردیبهشت تولد خاله جونم هست  و من خیلی خوشحالم  خاله جون تولدت مبارک  دیشب با مامان و بابا رفتیم تولد خاله و کلی به من خوش گذشت  مامان هم لباس خالدار قرمزم رو تنم کرد که خاله جون قبل تولدم برام دوخته بود و تو کمد لباسام منتظر قد کشیدن من بود و حالا اندازم شده  خاله جون یه دونه هم از همین پارچه برا خودش هم لباس دوخته بود که اونم همون لباسش رو پوشید وخلاصه دوتایی دوقلو شده بودیم  منم که چسب خاله  کلی هم دیروز نانای نانای کردم همه دست میزدن و منم نیم ساعتی مجلس رو براشون گرم کردم ولی تا حالا انقدر نانای نانای نکرده بودما مامان هم کلی ازم فیلم گرفت  بعد هم کیک بریدیم و شمع فوت کردیم و کادو باز کردیم  و تولد خاله رو تب...
16 ارديبهشت 1391

سفر به قم

١٨ فروردين به همراه مامان و بابا و ماماني اينا رفتيم قم  البته تو عيد ميخواستيم بريم ولي به خاطر شلوغي جاده ها نرفتيم  اين اولين باري بود که من قم ميرفتم   صبح ساعت 10 رفتيم و 9 شب برگشتيم  رفتني من خيلي خوشحال بودم و تو ماشين کلي شلوغ کاري کردم وهوا هم که نگو؟؟؟!!!!  انقدر گرم بود واااااي کباب شديم ! مامان هم که برا احتياط برا من کلي لباس گرم برداشته بود  حرم هم رفتيم و زيارت کرديم  نماز رو هم حرم خونديم و اونجا کلي ني ني بود و من کلي دوست پيدا کردم و کلي ذوق زده شده بودم  عصر هم برگشتيم به سمت تهران  البته قبلش رستوران آفتاب مهتاب توقف کرديم و ناهار مفصلي خورديم  و بعد کمي ا...
5 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل بانو می باشد