عسل بانو

روز پنج شنبه سوم آذر ، مامان و مامان بزرگ و خاله در تدارک آش دندوني بودند هورا کلي گندم و نخود گذاشتند خيس بخوره لبخند عصر هم مامان نخود و گندم رو گذاشت تا خوب بپزن مژه بعد هم مامان بزرگ و خاله اومدند و شروع به پختن آش کردند بغلمن هم کلي خوشحال بودم و شيطوني ميکردم و چهاردست و پا خودم رو ميرسوندم جلو آشپزخونه من  نميدونم چرا هروقت ميام سمت آشپزخونه مامان ميگه جيزززززززززززززززززه و زود منو ميبره تو اتاق !!! سوال من هم حسابي شلوغ کاري کردم تا خسته شدم و يه نيم ساعتي چرت زدم وقتي پاشدم ديدم با زحمات سرآشپز مامان بزرگ   و خاله جون و بابا و مامان  دندوني آماده شده و دارند تو ظرفها ميريزند و تزيين ميکنند  خيلي هم خوشمزه شد لبخند

صبح هم پاشديم و دندوني ها رو با کارت پستال دندوني (که نتيجه زحمات مامان و خاله جونه) برا چند تا از فاميل ها برديم مژه همه هم براي من آرزوي سلامتي کردند و اينکه همه دندونام ايشالا بدون درد و سالم دربياد و همشون سفيد و سالم باشند نیشخند

 

دندوني

دندوني

 

کارت دندوني!

عسل: به به عجب چيزهايي جلوم گذاشتن يه دستي بندازم و ببينم چي ميشه ؟!چشمک

عسل و دندوني

حالا يه دستي به افتخار همگي بزنم تا خستگيشون هم دربره تشویق



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:00 | شنبه 5 آذر 1390 توسط مامان
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ